ناگفته ها

او به من نیاز داشت...
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٦
 

پرستاری،مردی جوان،مضطرب و خسته را به بالین مرد سالخورده ای برد و

زیر گوش بیمار زمزمه کرد:"پسرتان اینجاست."پرستار مجبور بود چندین مرتبه

آن جله را تکرار کند تا عاقبت پیر مرد چشمانش را گشود.به خاطر حمله

قلبی اش،تحت تزریق مسکن و آرام بخش های قوی بوده و شبهی تار از

مرد جوانی را دید که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود.دستش را به سوی او

دراز کرد و مرد جوان محکم دست او را گرفت.با فشردن آن،پیام محبت را به

او ارسال کرد.پرستار صندلی ای کنار تخت پیر مرد قرار داد.

در تمام طول شب مرد جوان دست پیر مرد را در دست داشت و واژه های

امید بخش و دلگرم کننده را نجوا می کرد پیر مرد در سکوت،دست پسرش

را محکم در دست داشت.با طلوع خورشید پیر مرد جان به جان آفرین

تسلیم کرد.مرد جوان دست بی جان پیر مرد را که تمام مدت در دست

داشت به آرامی بر روی تخت قرار داد و پرستار را خبر کرد.

در حالی که پرستار به امور لازم رسیدگی می کرد مرد جوان در گوشه ای

ایستاده بود.وقتی کار خود را به پایان رساند به سراغ مرد جوان رفت تا به او

تسلیت بگوید و با او همدردی کند.

اما مرد جوان سخنان پرستار را قطع کرد و گفت:او پدر من نبود.قبلا او را

ندیده بودم.پرستار با حیرت پرسید:پس چرا وقتی شما را نزد او بردم چیزی

نگفتید؟مرد جوان پاسخ دادچون می دانستم او به پسرش خیلی نیاز

داشت و پسرش اینجا نبود.هنگامی که متوجه شدم حال پیرمرد آنقدر بد

بود که نمی توانست تشخیص دهد که من پسرش هستم یا نه.فهمیدم تا

چه حد به من نیاز داشت...