سال 96 مبارک باد

سال نو رو به تمامی شما عزیزانم تبریک میگم.برایتان سالی سرشار از

 

سلامتی،دلخوشی و موفقیت آرزومندم.

 

 



[ سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

چشمه و نمک

حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از

 پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم

 گرفتند استراحت کنند. حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها

خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند.

شاگردان هم این کار را کردند. ولی هیچ‌یک نتوانستند آب را بنوشند،

چون خیلی شور شده بود.

 سپس استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آن‌ها خواست از

آب چشمه بنوشند وهمه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

حکیم پرسید: «آیا آب چشمه هم شور بود؟»

همه گفتند: «نه، آب بسیار خوش‌طعمی بود.»

حکیم گفت: «رنج‌هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است

نیز همین مشت نمک است نه کمتر و نه بیشتر. این بستگی به شما دارد

 که لیوان آب باشید و یا چشمه که بتوانید رنج‌ها را در خود حل کنید. پس

سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج‌ها فایق آیید.»

دریا باش که اگر یک سنگ به سویت پرتاب کردند سنگ غرق شود نه آن که

 تو متلاطم شوی...

[ جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

وقتی ریشه داشته باشی

وقتی ریشه داشته باشی وقتی ریشه ات درون خاک باشه ممکنه لبه پرتگاه بیایی ولی
ریشه هات نگهت می دارند ریشه همان شعور،تربیت،شخصیت انسانیت واقعی و شرف
است و ربطی به پول و تحصیلات ندارد.
 
 
[ جمعه ٢٤ دی ۱۳٩٥ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

من آدم حساسی نیستم...

من آدم حساسی نیستم...


وقتی خانه‌ی والدینم را ترک کردم گریه نکردم.


وقتی گربه‌ام مرد گریه نکردم، 


وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم،


و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم، 


اماوقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت.


با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی می‌کردم.


از آن فاصله, رنگ و نژاد و ملیتی نبود. 


ما بودیم و یک خانه گرد آبی.


با خود گفتم انسانها برای چه می جنگند...؟


شصت دستم را به سمت زمین گرفتم.


و تمام دارایی ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد.


و من اشک ریختم...!


قسمتی از خاطرات نیل آرمسترانگ

 

 

[ جمعه ٢٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

درخت مشکلات

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد

خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با

دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند.

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای

صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل

از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد .....

نجار با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد

خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با

دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند .

دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.

نجار گفت :(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش

می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به

خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی

می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که

وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ،

دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

 

منبع:dastanak.com

[ جمعه ٢٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

روزی شبیه فردا

وقتی تو نیستی

 

 

نه هست های ما

 

 

چونان که بایدند

 

 

نه باید ها…

 

 

مثل همیشه آخر حرفم

 

 

و حرف آخرم را

 

 

با بغض می خورم

 

 

عمری است

 

 

لبخند های لاغر خود را

 

 

در دل ذخیره می کنم :

 

 

باشد برای روز مبادا !

 

 

اما 


در صفحه های تقویم

 

 

روزی به نام روز مبادا نیست

 

 

آن روز هر چه باشد

 

 

روزی شبیه دیروز

 

 

روزی شبیه فردا

 

 

روزی درست مثل همین روزهای ماست

 

 

اما کسی چه می داند ؟

 

 

شاید

 

 

امروز نیز روز مبادا باشد !

 

 

* * *

وقتی تو نیستی

 

 

نه هست های ما

 

 

 

چونانکه بایدند

 

 

نه باید ها…

 

 

هر روز بی تو

 

 

روز مبادا است !

 

 

قیصر امین پور

 

 

[ جمعه ٢٦ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

من حسین را گم کرده ام!!!!

من حسین را گم کرده ام!!!! و شاید کودک بودم که گمان

میکردم، دیگران اورا همانطور میبینند که من میبینم.

من وسط کربُبَلای دلم گم شده ام. حالا هرسال که محرم

می آید؛ من بیشتر پیدایش نمیکنم.

ازین تکیه به آن تکیه؛ ازین مجلس به آن مجلس. اما خوب میدانم

در میان فریاد حُسَین حُسَین جماعت پیدایش نمیکنم. 

من سیاه شده ام و او هم دیگر در عالمی از خوبی و مهربانی

پیدا نمیشود.

دیگر نه خانم جان و آقاجانی هست که حواسشان به حسین

من باشد و نه دیگر من پیدایش میکنم.

من حسین، حسینم را گم کرده ام.

میشود اگر پیدایش کردید به او بگوئید که دیگر من سالهاست که

در کربُبلای دلم سر بریده میشوم؛ به دست عمر سعدی که

خودمم.

من، من میشوم این کشته ی فتاده به خون که منم. 


منبع:بخشی از شماره ۳۱۱ داستان شب نوشته آقای چیتگران 

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید

فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده

سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند

در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان

راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن

 باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

 

منبع:beytoote.com

[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار

داده بود؛ روی تابلو خوانده می‌شد: «من کور هستم، لطفاً کمک کنید.»

روزنامه‌نگار خلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل

کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او

را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و

آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و

اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او

همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد:

امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم!!

نتیجه:

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید

بهترین‌ها ممکن خواهد شد.

باور داشته باشید هر تغییر، بهترین چیز برای زندگی است.

«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید، این رمز

موفقیت است ... لبخند بزنید!»

 

منبع:beytoote.com

[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]

قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا...

سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند،

پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای

خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی

و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت...

با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم

بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان

سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...


منبع:www.dastanak.com

[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ] [ نظرات () ]