ناگفته ها

او به من نیاز داشت...
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٦
 

پرستاری،مردی جوان،مضطرب و خسته را به بالین مرد سالخورده ای برد و

زیر گوش بیمار زمزمه کرد:"پسرتان اینجاست."پرستار مجبور بود چندین مرتبه

آن جله را تکرار کند تا عاقبت پیر مرد چشمانش را گشود.به خاطر حمله

قلبی اش،تحت تزریق مسکن و آرام بخش های قوی بوده و شبهی تار از

مرد جوانی را دید که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود.دستش را به سوی او

دراز کرد و مرد جوان محکم دست او را گرفت.با فشردن آن،پیام محبت را به

او ارسال کرد.پرستار صندلی ای کنار تخت پیر مرد قرار داد.

در تمام طول شب مرد جوان دست پیر مرد را در دست داشت و واژه های

امید بخش و دلگرم کننده را نجوا می کرد پیر مرد در سکوت،دست پسرش

را محکم در دست داشت.با طلوع خورشید پیر مرد جان به جان آفرین

تسلیم کرد.مرد جوان دست بی جان پیر مرد را که تمام مدت در دست

داشت به آرامی بر روی تخت قرار داد و پرستار را خبر کرد.

در حالی که پرستار به امور لازم رسیدگی می کرد مرد جوان در گوشه ای

ایستاده بود.وقتی کار خود را به پایان رساند به سراغ مرد جوان رفت تا به او

تسلیت بگوید و با او همدردی کند.

اما مرد جوان سخنان پرستار را قطع کرد و گفت:او پدر من نبود.قبلا او را

ندیده بودم.پرستار با حیرت پرسید:پس چرا وقتی شما را نزد او بردم چیزی

نگفتید؟مرد جوان پاسخ دادچون می دانستم او به پسرش خیلی نیاز

داشت و پسرش اینجا نبود.هنگامی که متوجه شدم حال پیرمرد آنقدر بد

بود که نمی توانست تشخیص دهد که من پسرش هستم یا نه.فهمیدم تا

چه حد به من نیاز داشت...


 
 
باور های اشتباه درباره بازیگران هالیوودی
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦
 

بسیاری از مردم تفکرات عجیبی درباره بازیگران و افراد مشهور دارند


که در ادامه به برخی از آنها اشاره می کنیم.

باورهای اشتباهی که مردم در مورد ستاره ها و بازیگران دارند

شاید فکر کنید که ستاره ها به دلیل داشتن شهرت و ثروت، همیشه زندگی آرام

و بی دردسری دارند اما واقعیت چیز دیگری است. شهرت و ثروت لزوما خوشبختی

نمی آورد.در این مطلب باورهای اشتباهی را که مردم در مورد ستاره ها دارند،

برایتان آورده ایم که احتمالا شما هم از شنیدن آنها متعجب خواهید شد.

پول حلال تمام مشکلات است

اگر چه پول ستاره ها از پارو بالا می رود اما این بدین معنی نیست که آنها هیچ مشکلی

در زندگی ندارند،به بیان دیگر پول حلال تمام مشکلات نیست.

تا به حال به پسر مایکل داگلاس دقت کرده اید. اگر برای مایکل داگلاس این احتمال وجود

داشت که با پول مشکل پسرش را حل کند،حتما این کار را می کرد اما اعتیاد او به مواد

مخدر دردی است که با پول درمان نمی شود. اتفاقا برعکس،اگر پول را در راه درستی

خرج نکنیم، نه تنها خوشبخت مان نمی کند بلکه بر بدبختی مان نیز می افزاید.

آنها همیشه در ترس خیانت، دست و پا می زنند

ساندرا بولاک در سال 2010 در صنعت سینما به اوج خود رسید. او برنده جایزه اسکار

و گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش اول زن بخاطر بازی در فیلم نقطه کور در سال ۲۰۰۹

شد. او همچنین با ۱۰ میلیون دلار دستمزد بیشترین دستمزد را در بین بازیگران زن

هالیوود داراست. اگر چه او در زندگی شخصی خود کاملا موفق است اما در زندگی

مشترک چطور؟

او با جسی جی ازدواج کرد و صاحب فرزند شد.همه چیز خوب و ایده آل بود تا زمانی که

فهمید همسرش به او خیانت می کند.جسی جی نیز همه چیز را پذیرفت و از او طلاق

گرفت.اگر چه او در زندگی حرفه ای خود در اوج بود اما در زندگی عاطفی اش مورد

خیانت و بی احترامی قرار گرفت.

آنها از بی احترامی مردم ناراحت نمی شوند

سوپر مدل مشهور، جی جی حدید، پستی را در صفحه اینستاگرام خود خطاب به

یکی از افرادی که به او بی احترام کرد، گذاشت.

او نوشت: «علارغم نظرات منفی شما در مورد شغل و اندامم به عنوان یک مانکن مد و

فشن،من از آنچه هستم راضی ام و خودم را تغییر نمی دهم.» مطمئنا نظر آن شخص

آنقدر بر جی جی حدید تاثیر گذاشته که از خود عکس العمل نشان داده است.

سلنا گومز نیز اعتراف می کند که حرف های مردم، از زمانی که او رابطه خود را با

جاستین بیبر آغاز کرد، او را به شدت رنجاند.

بنابراین ستاره ها سنگ دل نیستند، بلکه آن نیز مانند ما انسان اند و از فحش ها

و زخم زبان های دیگران آزرده خاطر می شوند

آنها بهترین آرایشگران را 24 ساعته در اختیار دارند

این موضوع تا حدودی درست است. ستاره هایی چون لیدی گاگا، ریحانا و لیندزی

لوهان..هر روز مدل موهایشان را تغییر می دهند و فردا از آن پشیمان می شوند و طور

دیگری موهایشان را می زنند.آنها هر زمان که بخواهند آرایشگرشان را صدا می زنند و

از او می خواهند که مدل موهایشان را تغییر دهد یا که اکستنشن برایشان بگذارند اما

گاهی هم پیش می آید که ستاره ها از آرایشگر و به تبع مدل موی خود راضی نیستند.

از این میان به چهره هایی چون جنیفر آنیستون و ناتالی پورتمن… می توان اشاره کرد

در این شرایط آنها مجبور بودند که مدتی صبر کنند تا موهایشان به حالت طبیعی خود

باز گردد.

آنها بدون آرایش در مکان های عمومی حاضر نمی شوند

همه ستاره ها مثل کیم کارداشیان نیستند که هر لحظه و همه جا با آرایش حاضر

شوند.در واقع او یک استثناست که به خاطر وجود خبرنگاران، هیچوقت بدون آرایش از

خانه بیرون نمی آید.اما ستاره هایی چون هیلاری داف، دمی لواتو، کیت هادسون و

ان هتوی برای خرید یا خوردن غذا در بیرون از خانه بدون آرایش حاضر می شوند.

در حقیقت، ستاره ها هم مانند ما گاهی حوصله یا حتی وقت کافی ندارند تا ساعت ها

وقت شان را در مقابل آینه بگذرانندو ترجیح می دهند که بدون آرایش در مکان های

عمومی دیده شوند.

آنها عاشق شهرت هستند

آیا زمانی را که برتنی اسپیرز موهایش را از ته تراشید، به یاد دارید؟

یا زمانی که ستاره ها با خبرنگاران درگیر می شوند یا حتی وقتی که طرفداران آنها

برایشان دردسر درست می کنند.اگر چه ستاره ها برای رسیدن به شهرت دست به هر

کاری می زند اما گاهی همین شهرت گریبان آنها را می گیرد.

بنابراین شهرت همیشه شیرین نیست. چهره های مشهور هم گاهی آرزو می کنند

که برای چند ساعت ناشناخته ترین آدم جهان باشند.

آنها عاشق میهمانی هستند

اگرچه در خبرهای مختلف می بینیم که ستاره ها همیشه در میهمانی به سر می برند

اما این بدین معنی نیست که همه ستاره ها عاشق خوشگذرانی و میهمانی اند.

برخی از آنها هستندکه از رفتن به میهمانی های شبانه به طور مدام بیزارند. جسیکا

آلبا،آنا کندریک یا ویکتوریا بکهام از جمله سلبریتی هایی هستند که به ندرت در

میهمانی ها و مراسم مختلف دیده می شوند.

 

منبع:نیک صالحی


 
 
موفقیت را از آن خود سازید
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦
 

پسر جوانی بود که با مادر سالخورده اش زندگی می کرد.مادرش از او خواسته بود

نحوه ی نواختن پیانو را یاد بگیرد،چون در حسرت شنیدن نوای پیانو توسط پسرش بود.

او پسرش را نزد معلم پیانو فرستاد.با این حال پسرش،رابی مشکلی داشت.این که از

استعداد موسیقیایی برخوردار نبود و در نتیجه در یادگیری خیلی کند عمل می کرد.

معلم پیانو به خاطر همین ضعف،امید چندانی به پیشرفت رابی نداشت.برعکس،مادر

رابی هر هفته با دنیایی از ذوق و شوق و امید پسرش را نزد معلم پیانو می فرستاد.

روزی رابی به کلاس پیانو نیامد.معلم که تصور می کرد رابی نا امید شده،خیلی

خوشحال شد چون امیدش را به کلی نسبت به او از دست داده بود.مدت کوتاهی پس از

آن،از همان معلم پیانو درخواست شد که برنامه کنسرت پیانویی را در شهر ترتیب دهد.

او همه هنر آموزان و مردم را به کنسرت دعوت کرد و ناگهان تماس تلفنی ای از سوی

رابی دریافت کرد.

رابی هم میخواست در آن کنسرت پیانو بنوازد.معلم به او گفت که از توانایی لازم

برخوردار نیس و در ضمن دیگر هنر آموز محسوب نمی شد.چون سر کلاس های

آموزشی اش حاضر نمی شد.رابی التماس کنان از او خواست فرصی در اختیارش قرار

دهد و قول داد که باعث سرافکندگی اش نشود.عاقبت معلم درخواست رابی را پذیرفت

و قرار شد او آخرین نفری باشد که پیانو می نوازد.

به این امید که در آخرین لحظه عقیده اش تغییر کند.هنگامی موعد مقرر از راه

رسید.سالن کنسرت پر از جمعیت بود و هنر آموزان تمام توان اشان را به کار بسته بودند

تا بهترین اجرا را داشته باشند.در آخر،نوبت رابی شد و وقتی تامش خوانده شد به سالن

آمد.از نظر ظاهری در وضعیت خیلی مساعدی نبود و مو هایش به هم ریخته

بودند.هنگامی که رابی نواختن را آغاز کرد.سکوت کل فضای سالن را فرا گرفت و همه

تحت تاثیر مهارت پسرک جوان شده بودند.درواقع رابی بهترین اجرای آن کنسرت را

داشت.پس از پایان اجرایش،معلم و حضار،تشویقش کردند.همه از او پرسیدند که چگونه

توانسته با آن مهارت پیانو بنوازد.

رابی در میکروفن مقابلش گفت:من موفق نشدم در جلسات آموزی پیانوی هفتگی

حاضر شوم،چون کسی نبود که مرا بفرستد و مادرم به علت سرطان سخت بیمار

بود.امروز صبح،مادر عزیزم دار فانی را وداع گفت و من خواستم امشب او صدای نواختن را

بشنود.چون اولین مرتبه ای بود که مادرم می توانست آن را بشنود.به این علت که در

زمان حیاتش ناشنوا بود و مطمئنم که حالا صدای پیانو نواختنم را شنیده و می شنود.

من باید به خاطر او،تمام توانم را برای بهترین اجرا به کار ببندم!


 
 
ایمان دارم...
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦
 

 

ایمان دارم که لازمه ی

موفقیت،

شاد بودن است

پس تمام تلاشم را

برای شاد بودن میکنم

زیرا ناراحتی،

همانند سنگی بزرگ

در سر راه

موفقیت های من است...


 
 
تاثیرات مخرب اینستاگرام بر زندگی فردی و اجتماعی شما
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦
 

 

امروزه موبایل به یکی از اجزای جدایی ناپذیر زندگی در بین مردم تبدیل شده است و یکی از مهم ترین علل این امر وجود شبکه های اجتماعی است که طرفداران بسیار زیادی را به خود جذب کرده اند. یکی از پرطرفدار ترین شبکه های اجتماعی اینستاگرام است که نمود های استفاده از آن به تازگی خود را در زندگی مردم نمایان ساخته است. با دکتر سلام همراه باشید.

با اینکه اینستاگرام پدیده جدیدی است، اما نمونه های زیادی از بروز رفتارهای افراطی در آن به چشم می خورد.

کارشناسان در جدیدترین تحقیقات خود دریافتند دختران بسیار بیشتر از پسرها به شبکه های اجتماعی در سراسر دنیا علاقه مند بوده و در معرض آسیب های ناشی از آن قرار دارند.

دسترسی به شبکه های اجتماعی آسان است به طوری که عضویت در آن ها در کمتر از پنج دقیقه صورت می گیرد.شبکه های اجتماعی مکانی است خارج از دسترس والدین که نوجوانان به شدت به آن وابسته هستند.
افراد در این فضای مجازی می توانند خود را پشت هویتی دروغین مخفی کنند و با نام های متعدد حس اطمینان را به کاربران دیگر القا کنند.
بررسی ها نشان می دهند؛ معمولا دختران در اینستاگرام عکس های زیادی از خود به اشتراک می گذارند و گویی لایک کردن و اضافه کردن متن هایی در خصوص اینکه آنها زیبا هستند و در یک موقعیت خوب عکس گرفته اند برای آنها مانند اکسیژن ضروری و حیاتی است.
آنها پس از هر پست تمایل دارند دوستان و آشنایان عکس های آنها را لایک کنند و به این ترتیب احساس اعتماد به نفس پیدا می کنند.
اغلب دیده می شود که افراد برای گرفتن عکس به دنبال موقعیت مکانی خوب می گردند و تمام ذهنشان درگیر فرستادن عکس یا سوژه جدیدی برای صفحه پروفایل خودشان است. آنان حتی به خاطر این موضوع متحمل هزینه های سنگینی می شوند و به زندگی شان لطمه وارد می کنند.
همه این ها در حالی رخ می دهد که افراد دارای ویژگی های جسمی یا چهره های عادی به شدت اعتماد به نفس خود را از دست داده و گوشه گیر و منزوی می شوند. برخی هم که دچار چاقی و اضافه وزن هستند، دست به کارهای خطرناک می زنند تا وزن خود را به سرعت کاهش دهند.
بسیاری از کارشناسان اجتماعی اعتقاد دارند، چنین رفتارهایی از سوی برخی کاربران بویژه در اینستاگرام خودنمایی را در میان افراد افزایش داده اند و منجر به شکل گیری یک نوع زندگی ویترینی شده اند.
کارشناسان به افراد توصیه می کنند برای حفظ سلامت روحی و جسمی و نیز حفاظت از حریم شخصی خود به شبکه های اجتماعی وابسته نشوند و مدت زمان زیادی را در این شبکه ها سپری نکنند.
همچنین توصیه می شود افراد با کسانی که نمی شناسند و هیچ آشنای واسطی بین آنها نیست به سادگی اعتماد نکنند، اطلاعات شخصی خود را به هیچکس ندهند و از فرستادن عکس شخصی، خانوادگی یا تصاویر خانه جدا خودداری کنند.
برخی از افراد آنقدر غرق در افراط گری می شوند که به بدن خودشان آسیب وارد می کنند چرا که این مسئله موجب تغییر ساختار عصبی مغز، افزایش احتمال بروز رفتارهای افراطی و در نتیجه اعتیاد می شود. نباید فراموش کرد که حضور زیاد در بسیاری از موارد در این شبکه ها می تواند به بهای ضربه به روابط سالم اجتماعی و خانوادگی تمام شود.
روانشناسان در این خصوص تاکید می کنند که افراد باید در درجه اول برای خود اهمیت قائل شوند و به جای اتلاف وقت در این شبکه ها، با یادگیری مهارت های جدید و برقراری ارتباطات موثر اجتماعی با اطرافیانشان به زندگی شان سر و سامان دهند.
منبع:گفتمان

 
 
دختری با یک گل سرخ
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
 
جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه
مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به
دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت؛ دختری
با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه
مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته
بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه
صفحات آن به چشم می‌خورد. دست‌خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و
درون‌بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه اول او توانست نام صاحب کتاب را بیابد: «دوشیزه هالیس می نل»
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. برای
او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول
یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر
پرداختند. هر نامه همچون دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به
تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت
هالیس روبه‌رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل
ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت
جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: «هفت بعد از ظهر در
ایستگاه مرکزی نیویورک»
هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم
گذاشت.»
بنابراین رأس ساعت هفت، جان به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست
می‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در
حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی
گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی
اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر
روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده
شد اما به آهستگی گفت: «ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟»
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً
پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در
زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های
بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور می‌شد، من احساس کردم که
بر سر یک دو راهی قرارگرفته‌ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر
سبز پوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای
واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می‌کرد. او آن جا ایستاده بود با صورت
رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری
و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی
رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه
فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش
حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می‌توانستم همیشه به آن افتخار
کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز
کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم
بود متحیر شدم: «من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از
ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟»
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: «من اصلا متوجه
نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما
گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به
شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر
شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!» 

 
 
گلن گانینگهام
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
 

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم

می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را

روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی،

وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های

آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در

اوباقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که

ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان

نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده

است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب

یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده

بماند و ... چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که

خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش

می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر

عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد

رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا

رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را

می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال،

هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده

داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به

حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او

خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع

به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور

حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو

رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای

پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن

حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

سرانجام، با عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی

صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت،بدود. او دوباره به

مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت،می‌دوید.

او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود،

یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن

رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!


 
 
هاچیکو
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
 

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به

افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در

اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به

وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی

میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود

هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به

این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با

خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه

توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.

پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به

نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که

روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود

و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل

پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به

ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.هاچیکو یک روز به دنبال

پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد کهبه خانه برگردد

هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از

قطار آن روز جا می ماند.

 در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی

ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد

هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو

جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی

مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه

میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر

سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در

ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به

خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر

بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را

می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به

ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه

شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و

همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ

پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و

مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه

منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد

نشد و تا زمان مرگش در مارس۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب

مورد علاقه‌اش باقی‌ماند وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در

سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.

تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت

پروفسور است.

 در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس

جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگی اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت

ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق

زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با

خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته

روبروی زادگاهش بنا شد.



 
 
← صفحه بعد