ناگفته ها

ایمان دارم...
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٦
 

 

ایمان دارم که لازمه ی

موفقیت،

شاد بودن است

پس تمام تلاشم را

برای شاد بودن میکنم

زیرا ناراحتی،

همانند سنگی بزرگ

در سر راه

موفقیت های من است...


 
 
تاثیرات مخرب اینستاگرام بر زندگی فردی و اجتماعی شما
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦
 

 

امروزه موبایل به یکی از اجزای جدایی ناپذیر زندگی در بین مردم تبدیل شده است و یکی از مهم ترین علل این امر وجود شبکه های اجتماعی است که طرفداران بسیار زیادی را به خود جذب کرده اند. یکی از پرطرفدار ترین شبکه های اجتماعی اینستاگرام است که نمود های استفاده از آن به تازگی خود را در زندگی مردم نمایان ساخته است. با دکتر سلام همراه باشید.

با اینکه اینستاگرام پدیده جدیدی است، اما نمونه های زیادی از بروز رفتارهای افراطی در آن به چشم می خورد.

کارشناسان در جدیدترین تحقیقات خود دریافتند دختران بسیار بیشتر از پسرها به شبکه های اجتماعی در سراسر دنیا علاقه مند بوده و در معرض آسیب های ناشی از آن قرار دارند.

دسترسی به شبکه های اجتماعی آسان است به طوری که عضویت در آن ها در کمتر از پنج دقیقه صورت می گیرد.شبکه های اجتماعی مکانی است خارج از دسترس والدین که نوجوانان به شدت به آن وابسته هستند.
افراد در این فضای مجازی می توانند خود را پشت هویتی دروغین مخفی کنند و با نام های متعدد حس اطمینان را به کاربران دیگر القا کنند.
بررسی ها نشان می دهند؛ معمولا دختران در اینستاگرام عکس های زیادی از خود به اشتراک می گذارند و گویی لایک کردن و اضافه کردن متن هایی در خصوص اینکه آنها زیبا هستند و در یک موقعیت خوب عکس گرفته اند برای آنها مانند اکسیژن ضروری و حیاتی است.
آنها پس از هر پست تمایل دارند دوستان و آشنایان عکس های آنها را لایک کنند و به این ترتیب احساس اعتماد به نفس پیدا می کنند.
اغلب دیده می شود که افراد برای گرفتن عکس به دنبال موقعیت مکانی خوب می گردند و تمام ذهنشان درگیر فرستادن عکس یا سوژه جدیدی برای صفحه پروفایل خودشان است. آنان حتی به خاطر این موضوع متحمل هزینه های سنگینی می شوند و به زندگی شان لطمه وارد می کنند.
همه این ها در حالی رخ می دهد که افراد دارای ویژگی های جسمی یا چهره های عادی به شدت اعتماد به نفس خود را از دست داده و گوشه گیر و منزوی می شوند. برخی هم که دچار چاقی و اضافه وزن هستند، دست به کارهای خطرناک می زنند تا وزن خود را به سرعت کاهش دهند.
بسیاری از کارشناسان اجتماعی اعتقاد دارند، چنین رفتارهایی از سوی برخی کاربران بویژه در اینستاگرام خودنمایی را در میان افراد افزایش داده اند و منجر به شکل گیری یک نوع زندگی ویترینی شده اند.
کارشناسان به افراد توصیه می کنند برای حفظ سلامت روحی و جسمی و نیز حفاظت از حریم شخصی خود به شبکه های اجتماعی وابسته نشوند و مدت زمان زیادی را در این شبکه ها سپری نکنند.
همچنین توصیه می شود افراد با کسانی که نمی شناسند و هیچ آشنای واسطی بین آنها نیست به سادگی اعتماد نکنند، اطلاعات شخصی خود را به هیچکس ندهند و از فرستادن عکس شخصی، خانوادگی یا تصاویر خانه جدا خودداری کنند.
برخی از افراد آنقدر غرق در افراط گری می شوند که به بدن خودشان آسیب وارد می کنند چرا که این مسئله موجب تغییر ساختار عصبی مغز، افزایش احتمال بروز رفتارهای افراطی و در نتیجه اعتیاد می شود. نباید فراموش کرد که حضور زیاد در بسیاری از موارد در این شبکه ها می تواند به بهای ضربه به روابط سالم اجتماعی و خانوادگی تمام شود.
روانشناسان در این خصوص تاکید می کنند که افراد باید در درجه اول برای خود اهمیت قائل شوند و به جای اتلاف وقت در این شبکه ها، با یادگیری مهارت های جدید و برقراری ارتباطات موثر اجتماعی با اطرافیانشان به زندگی شان سر و سامان دهند.
منبع:گفتمان

 
 
دختری با یک گل سرخ
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
 
جان بلانکارد از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی‌اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه
مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می‌گرفتند مشغول شد. او به
دنبال دختری می‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می‌شناخت؛ دختری
با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه
مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته
بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایی با مداد، که در حاشیه
صفحات آن به چشم می‌خورد. دست‌خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و
درون‌بین و باطنی ژرف داشت.
در صفحه اول او توانست نام صاحب کتاب را بیابد: «دوشیزه هالیس می نل»
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. برای
او نامه‌ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه‌نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول
یک سال و یک ماه پس از آن، آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگاری به شناخت یکدیگر
پرداختند. هر نامه همچون دانه‌ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می‌افتاد و به
تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان درخواست عکس کرد ولی با مخالفت
هالیس روبه‌رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل
ظاهری‌اش نمی‌توانست برای او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت
جان فرا رسید. آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند: «هفت بعد از ظهر در
ایستگاه مرکزی نیویورک»
هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم
گذاشت.»
بنابراین رأس ساعت هفت، جان به دنبال دختری می‌گشت که قلبش را سخت دوست
می‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلایی‌اش در
حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ آبی
گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می‌مانست که جان گرفته باشد. من بی
اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر
روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده
شد اما به آهستگی گفت: «ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟»
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و در این حال میس هالیس را دیدم. تقریباً
پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در
زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پای نسبتاً کلفتش توی کفش‌های
بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور می‌شد، من احساس کردم که
بر سر یک دو راهی قرارگرفته‌ام. از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر
سبز پوش فرا می‌خواند و از سویی علاقه‌ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای
واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می‌کرد. او آن جا ایستاده بود با صورت
رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام و موقر به نظر می‌رسید و چشمانی خاکستری
و گرم که از مهربانی می‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی
رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می‌آمد. از همان لحظه
فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش
حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می‌توانستم همیشه به آن افتخار
کنم. به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز
کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در کلامم
بود متحیر شدم: «من جان بلانکارد هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از
ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟»
چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: «من اصلا متوجه
نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما
گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر شما مرا به
شام دعوت کردید، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر
شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است!» 

 
 
گلن گانینگهام
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
 

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم

می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را

روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی،

وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های

آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در

اوباقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که

ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان

نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده

است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب

یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده

بماند و ... چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که

خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش

می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر

عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد

رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا

رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را

می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال،

هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده

داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به

حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او

خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع

به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور

حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو

رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای

پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن

حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

سرانجام، با عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی

صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت،بدود. او دوباره به

مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت،می‌دوید.

او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود،

یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن

رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!


 
 
هاچیکو
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳
 

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به

افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در

اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به

وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی

میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود

هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به

این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با

خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.این فرد پروفسور دانشگاه

توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.

پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به

نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که

روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود

و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل

پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به

ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.هاچیکو یک روز به دنبال

پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد کهبه خانه برگردد

هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از

قطار آن روز جا می ماند.

 در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی

ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد

هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو

جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی

مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه

میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر

سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در

ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به

خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر

بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را

می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به

ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه

شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و

همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ

پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و

مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه

منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد

نشد و تا زمان مرگش در مارس۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب

مورد علاقه‌اش باقی‌ماند وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در

سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.

تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت

پروفسور است.

 در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس

جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگی اش بنا شد، اگرچه این بنا حالت

ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود، اما یادبودی بود از وفاداری و عشق

زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با

خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته

روبروی زادگاهش بنا شد.



 
 
سبک امپرسیونیسم
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
 

به نام خدا

 

امروز میخوامنقاشی های بسیار زیبای سبک امپرسیونیم رو نشون بدم!

 

سبک امپرسیونیسم در نقاشی

امپرسیونیسم سبکی از نقاشی است که از پاریس و فرانسه میانه قرن

نوزدهم شروع شد. برخلاف هنرمندانی که پیش از پیدایش سبک امپرسونیسم

فعالیت می کردند، امپرسیونیست ها بیشتر نقاشی هایشان را در فضای باز

نقاشی می کردند و دوست داشتند که موضوعات طبیعت مانند درختان، دشت

ها و کشتزارها و اقیانوس ها را به تصویر بکشند. امپرسیونیست ها اغلب

موضوعاتشان را از فضای آزاد می گرفتند و آن چه را که در آن می دیدند

نقاشی می کردند.

موقعی که امپرسیونیست ها انسان ها را نقاشی می کردند نقاشی هایشان

به نحوی بود که به عنوان مثال دختری را که مشتاقانه منتظر شروع بازی است

یا کارگرانی که در تخت خواب های محقر استراحت می کنند را می کشیدند.

آنها اغلب اعضای خانواده و دوستانشان را به عنوان سوژه نقاشی هایی که از

انسان ها می کشیدند انتخاب می کردند.

تا پیش از امپرسیونیست ها، نقاشان معمولاً سوژه اصلی نقاشی هایشان را

درمرکز نقاشی قرار می دادند و این سوژه اولین چیزی بود که تماشاگر

توجهش به آن جلب می شد.نقاشی یک امپرسیونیست بیشتر شبیه به عکس

است. یک عکس نه تنها سوژه اصلی، بلکه هر چیزی در اطراف سوژه است را

هم به تور می اندازد. عکاسی هم درست در میانه قرن نوزدهم یعنی هم دوره

پیدایش امپرسیونیسم محبوبیت پیدا کرد و دید امپرسیونیست ها را نسبت به

چیزها تحت تأثیر قرار داد.

در سبک امپرسیونیسم، هنرمندان در بند این نبودند که تصویری را دقیقاً و به

طور کامل شبیه به سوژه نقاشی کنند. آنها از ضربات قلم موی کوتاه استفاده

می کردند و نقاشی را به صورت پرپشت و ضخیم رنگ می کردند تا یک ایده یا

احساس را بیافرینند.ونسان ونگوگ مثال خوبی از این نوع تکنیک است

 

نتونستم بیشتر از این عکس بزارم،حجم وب زیاد میشه.اگه سرچ کنید عکسای

زیادی راجبش هست فقط خواستم جهت آشنایی نشونتون بدم!راستشو 

بخواین به نقاشی خیلی خیلی علاقه دارم!!!

نقاشی از نظر من یک نوع بیانه...همون طور که ما بیان گفتاری و نوشتاری 

داریم بیان تصویری هم داریم!بیان احساسات...بیان دید به اطراف!


 
 
بی معرفتی
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
 

 بی معرفتی

 

در روزگاران قدیم در شهری بزرگ ، مغازه داری زندگی می کرد که به پرهیزگاری و پارسایی مشهور خاص و عام بود. او مردی مهربان و میهمان نواز بود و همواره به بینوایان و درماندگان کمک می کرد. از قضا ، روزی در مغازه اش با مردی روستایی آشنا شد و پس از مدتی کوتاه ، دوستی محکمی بین آن دو به وجود آمد. مرد روستایی در فصلهای پاییز و زمستان به شهر می آمد و در شهر کار می کرد و با نزدیک شدن بهار دوباره به روستایش بازمی گشت. مرد روستایی در ایامی که به شهر می آمد در تجارتخانه ای کار می کرد و شبها را در مسافرخانه ای به صبح می رساند. یک روز مرد شهری به دوست روستایی اش گفت : ” دوست عزیز می دانم که تو در فصلهای پاییز و زمستان در روستایت بیکار هستی و برای کار به شهر می آیی، اما هرچه کار می کنی ، نمی توانی پس انداز کنی. چون هرچه پول در می آوری، به مسافرخانه چی می دهی. بهتر است به خانه من بیایی و شبها را در خانه من بمانی. من اتاقی به تو می دهم و تا وقتی که در شهر مشغول به کار هستی ، می توانی شبها در آن اتاق بخوابی. ”
مرد روستایی بسیار خوشحال شد و پذیرفت. از آن پس ، مرد روستایی در تمام مدتی که در شهر کار می کرد ، در خانه مرد شهری زندگی می کرد و می خورد و می خوابید. گاهی از مرد شهری به خاطر آن همه مهربانی و میهمان نوازی تشکر می کرد و می گفت :” دوست عزیزم من به تو خیلی زحمت داده ام و دلم می خواهد که من هم بتوانم این همه خوبی و میهمان نوازی را جبران کنم. تا کی می خواهی در این شهر بمانی ؟ فرصتی به دست بیاور و به روستای ما بیا ، تا هم هوایی تازه کنی و هم از زیباییهای طبیعت لذت ببری. اگر این کار را بکنی ، مرا بسیار خوشحال می کنی و شاید من بتوانم گوشه کوچکی از خوبیهای تو را جبران کنم.”
هر بار که مرد روستایی این حرفها را می زد، مرد شهری بهانه ای می آورد و می گفت: ” دوست عزیزم ، فعلاً که وقتش را ندارم. انشاء الله بماند برای بعد. بالاخره روزی با خانواده ام به روستای تو می آیم.” هر سال که می گذشت ، مرد شهری با بهانه ای از سفر به روستای دوستش سر باز می زد. مرد روستایی نیز ناراحت می شد و می گفت : ” باز تابستان گذشت و به روستای ما نیامدی. آخر چه می شود یک بار به روستای ما بیایی و من و زن و فرزندانم را خوشحال کنی ؟ ” مرد شهری هر سال بهانه ای می آورد . یک بار می گفت:” همسرم بیمار بود . ” بار دیگر می گفت : ” خودم بیمار بودم و فرصت نشد به روستایت بیایم. ” خلاصه هر سال این حرفها بین مرد شهری و دوست روستایی اش رد و بدل می شد و هر سال مرد شهری ، مرد روستایی را در خانه اش نگه می داشت و از او پذیرایی می کرد.
آخرین باری که مرد روستایی به شهر آمد ، مرد شهری شش ماه تمام او را در خانه اش نگه داشت و از او پذیرایی کرد. مرد روستایی ناراحت شد و به دوستش گفت :” من از این که همیشه وعده می دهی که به خانه من بیایی و نمی آیی ناراحتم و از این همه لطفی که به من داری خجالت می کشم. ” مرد شهری گفت :” برادر و دوست عزیزم، اگر تا به حال به روستای تو نیامده ام ، علتش این نبوده است که دلم نمی خواسته است، فراهم نشده . انشاءالله ، تابستان آینده اگر خدا یاری کند ، خواهم آمد. ”
مرد روستایی گفت :” چرا تابستان؟ بهار بیایید که اقلاً بتوانید دو سه ماهی میهمان من باشید. ” مرد شهری گفت :” به روی چشم ، اگر قسمت شد و خدا خواست، حتماً خواهم آمد. ”
با نزدیک شدن فصل بهار ، مرد روستایی خداحافظی کرد و به روستایش بازگشت و هنگام وداع از مرد شهری قول گرفت که حتماً این بار به قولش عمل کند و سری به روستای او بزند و چند ماهی میهمان او باشد.
بهار و تابستان گذشت و باز هم مرد شهری نتوانست به قولش عمل کند. پاییز و زمستان هم فرارسید، اما از مرد روستایی خبری نشد. مرد شهری به خانواده اش گفت:” نمی دانم چرا امسال ، دوست من به شهر نیامد. ” همسرش گفت : ” لابد از این که به قولت عمل نکردی و به خانه آنها نرفتی ، ناراحت شده است. شاید هم به شهر آمده است اما به خانه ما نمی آید. ”
مرد شهری گفت :” نه این طور نیست. اگر به شهر می آمد حتماً سری به من می زد. او بی وفا نیست و به این زودی دوستانش را فراموش نمی کند. ”
چند سال دیگر هم گذشت و از مرد روستایی خبری نشد. در یکی از روزهای اواسط بهار فرزندان مرد شهری به او گفتند : ” پدر مدتهاست ما را به سفر نبرده ای. از بس که در شهر مانده ایم و از طبیعت زیبا دور بوده ایم ، دلتنگ شده ایم. ” همسرش نیز گفت :” هر کسی نیاز به سفر و سیاحت دارد . بهتر است ما هم به سفر برویم. چطور است که به خانه آن دوست روستایی ات برویم. او به تو بسیار اصرار می کرد و تو در همه این سالها توجهی نکرده ای . ” مرد شهری پذیرفت و گفت : ” حق با شماست عزیزانم. آماده شوید تا به روستای دوستم برویم .روستایی که دوست مرد شهری در آن زندگی می کرد بسیار دور بود و آنها یک ماه تمام در راه بودند. شبها در بیابان چادر می زدند و روزها زیر آفتاب سوزان راه می پیمودند. تحمل این همه سختی تنها با این امید بود که وقتی به روستا برسند به راحتی و آسایش خواهند رسید. آنها بعد از یک ماه در حالی که بسیار خسته و درمانده بودند به آن روستا رسیدند و پرسان پرسان خانه مرد روستایی را پیدا کردند. مرد شهری و زن و فرزندانش، با خوشحالی پشت در خانه مرد روستایی ایستادند و در زدند. ولی هرچه در زدند کسی در را باز نکرد. اما داخل خانه را دیدند که مرد روستایی و زن و فرزندانش با دیدن آنها، در حال بستن پنجره ها و درهای داخل خانه هستند. مرد روستایی، مرد شهری را در پشت در دیده، اما بی اعتنایی کرده بود. مرد شهری به زن و فرزندانش گفت : ” چند سالی است که دوستم را ندیده ایم، لابد ما را نشناخته اند .” زنش گفت :” اگر نشناخته اند، پس چرا در و پنجره ها را می بندند؟ می توانند بیایند این جا و بپرسند که ما کیستیم. حتماً ما را شناخته اند. اما بی اعتنایی می کنند. این هم از این دوست مهربان و وفادارت که آن همه از مهربانیهایش داد سخن می دادی.”
روز داشت به پایان می رسید و کم کم شب فرا می رسید. مرد شهری با ناراحتی گفت:” عجیب است چرا در را باز نمی کنند. دارد شب می شود. ” و شب شد و در باز نشد. مرد شهری و خانواده اش، روز بعد و روز بعد و روز بعد را نیز پشت در خانه مرد روستایی ماندند و از غذاهایی که آورده بودند خوردند. خوشبختانه بهار بود و هوا خوش ودل انگیز بود و آنان شبها در بیرون از خانه چندان عذاب نمی کشیدند. ولی با این همه شبها سرمای خودش را داشت. پنج روز تمام مرد شهری و خانواده اش بر در خانه مرد روستایی ماندند و در این پنج روز مرد روستایی و زن و فرزندانش از خانه بیرون نیامدند. تا این که غروب روز پنجم، مرد روستایی مجبور شد که بیرون بیاید. مرد شهری تا دوستش را دید به سویش دوید و خود را معرفی کرد. اما مرد روستایی اظهار ناشناسی کرد. مرد شهری هرچه بیشتر خود را معرفی می کرد و می شناساند، مرد روستایی بیشتر بی اعتنایی می کرد و بر عدم آشنایی اش اصرار می ورزید.
مرد شهری وقتی انکارهای مرد روستایی را دید با حیرت گفت :” چطور مرا نمی شناسی ؟ من همان دوست شهری تو هستم که به من اصرار و التماس می کردی که به خانه ات بیایم تا خوبیها و مهمان نوازیهای مرا جبران کنی. من همانم که تو در خانه اش می خوردی و می خوابیدی و جیب من را جیب خودت می دانستی. همانم که برا ی تو فلان جنس را خریدم و وقتی از نظر مالی درمانده بودی به تو پول نقد دادم.” اما این سخنان فایده ای نداشت. هرچه مرد شهری بیشتر می گفت مرد روستایی بیشتر بی وفایی می کرد. روز پنجم هم به پایان رسید و شب شد و با آمدن شب، هوا هم ابری و تیره شد و بارانی سیل آسا و سخت شروع به باریدن کرد.مرد شهری که دیگر از ماندن در آن جا خسته شده بود، با صدای بلند و خشمگین مرد روستایی را صدا کرد. مرد روستایی با اکراه دَم در آمد و گفت: ” چرا فریاد می زنی مردک؟ آخر از جان ما چه می خواهی ؟ من تو را نمی شناسم. چند بار باید این را بگویم . زن و فرزندانت را بردار و از این جا برو. ”
مرد شهری با لبخندی تمسخر آمیز به مرد روستایی گفت: ” تو که آن همه خوبی را فراموش کردی و با نامردی مرا از در خانه ات راندی، من از حق خود گذشتم. انگار نه انگار که به تو خوبی کرده ام. اما لااقل امشب را جوانمردی کن و در این شب بارانی جایی به ما بده که فرزندانم در زیر باران هلاک نشوند. قول می دهم که فردا با پایان یافتن باران حرکت کنیم و به سوی شهرمان بر گردیم.”
مرد روستایی کمی به فکر فرو رفت. مرد شهری گمان کرد که او از کرده خود پشیمان شده و دلش به حال او و خانواده اش سوخته است. اما این چنین نبود. مرد روستایی گفت:” بسیار خوب در گوشه ای از باغمان، یک آلونک ( خانه کوچک ) هست که برای نگهبانی ساخته ایم. در این حوالی گرگ بسیار است. تو می توانی با زن و فرزندانت در آن آلونک استراحت کنی. به شرط آن که تا صبح به نوبت پاسبانی دهید و مراقب باشید که گرگ و شغال وارد باغم نشود. من یک تیر و کمان هم به تو می دهم که اگر گرگی دیدی با تیر بزنی. ” مرد روستایی به خانه رفت و لحظه ای بعد با تیر و کمان بازگشت. مرد شهری که به خاطر خانواده اش مجبور به انجام هر کاری بود ، پذیرفت.
خلاصه مرد شهری و خانواده اش به آلونک داخل باغ رفتند کودکان از شدت خستگی خوابشان برد. مرد شهری و زنش اما بیدار ماندند و منتظر نشستند که مبادا گرگی بیاید و آنها را غافلگیر کند. زن همسرش را ملامت می کرد که: ” چرا حرفهای این دوست بی وفایت را گوش کردی و ما را به این جا آوردی؟ و مرد می گفت : ” من که نمی خواستم بیایم . شما و بچه ها اصرار کردید که به این جا بیاییم . اگر شما نمی خواستید و مرا مجبور نمی کردید، من صد سال دیگر هم از این روستایی نامرد پذیرایی می کردم اما به خانه اش نمی آمدم. من به خاطر خدا به او کمک می کردم نه برای آن که محبتهایم را روزی جبران کند. ”
ناگهان از پشت پشته ای ( تپه کوچک ) گرگی بیرون آمد و مرد شهری که در کمین نشسته بود، آن را دید و با تیر زد. گرگ بر زمین افتاد و هنگام افتادن صدایی کرد . روستایی خبیث که در گوشه ای پنهان شده بود و مراقب اوضاع بود سراسیمه بیرون دوید و فریاد زد که ” ای مرد شهری تو کره خر مرا با تیر زده ای و باید غرامت و خسارت آن را بپردازی.” مرد شهری گفت : ” در این تاریکی شب تو از کجا تشخیص دادی که کره خرت تیر خورده نه گرگ ؟ ” مرد روستایی گفت : ” من از صدای حیوان فهمیدم که کره خر من است. من صدای کره خرم را خوب می شناسم.
مرد شهری گفت: ” اشتباه می کنی . شب است و هوا ابری و تاریک . جلوتر بیا و خوب نگاه کن شاید کره خرت نباشد. ” مرد روستایی نالان و گریان گفت :” چه می گویی ای ناجوانمرد، تو خر بیچاره و بی گناه مرا کشتی . اصلاً گرگ این جا چه می کند؟ تاریکی چیست؟ شب و ابر و باران کدام است؟ من صدای خرم را می شناسم.” مرد شهری که کاسه صبرش لبریز شده بود گریبان مرد روستایی را گرفت و گفت: ” ای ناجوانمرد پلید! تو چگونه در شبی تاریک، از صدای کره خرت او را می شناسی ، اما در روز روشن مرا که ده سال به تو محبت و نیکی کرده ام نمی شناسی ؟ ”
مرد طماع روستایی وقتی این سخنان را از دوست شهری اش شنید، سرش را با خجالت و شرمندگی پایین انداخت. چرا که دیگر پاسخی نداشت . مرد شهری وقتی که دوستش را در آن وضعیت دید او را نصیحت نمود و مرد روستایی را از عاقبت بی وفایی و آزمندی بیم داد و به او گفت : ” برای هر بدی امتحان و پاسخی وجود دارد . اگر این گونه نبود هر نامردی می توانست در میدان نبرد ادعا کند که رستم است. ”
 فردای آن شب ، مرد شهری و خانواده اش با خاطری آزرده از آن روستا رفتند. مرد بخیل روستایی فقط تماشا می کرد و می دانست که دیگر همه چیز به پایان رسیده و برای همیشه خوردن و خوابیدن در خانه دوست شهری اش را از دست داده است.

مثنوی معنوی مولانا


 
 
غزل شماره 291
نویسنده : ღ*ღدختر رویاییღ*ღ - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 

 به نام خدا

 

 

دوستان خوبم سلام...متن این وبلاگ ممکنه ویرایشی داشته باشه که

این مطلب شاملش بود و عذر خواهی می کنم از کسانی که فقط این شعر رو

دیدن و من بی مقدمه وارد شعر شدم.

این شعر به قدری زیبا و با معناس که حیفم اومد در اینجا ننویسم.

و می دونید که حافظ شاعر سده هشتم(برابر با قرن چهاردهم میلادی)است.

در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان های اروپایی ترجمه شد و نام او

بگونه‌ای به محافل ادبی جهانی نیز راه یافته.و بیش‌تر شعر

های او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند.حالا با همدیگه این

شعر آشنا و زیبا رو می خونیم:

 

 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش         بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

        آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

 

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

        گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

 

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

        بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

 

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

        بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

 

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

        آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

 

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

        جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

آش نخورده و دهن سوخته


در زمان‌های‌ دور، 
مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را  آب می انداخت.

روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.   ..قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود.

. پسرک در دکان را بست و دنبال دکتر رفت . دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت 

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و کاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

پسرک خیلی خجالت می کشید و فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد می کند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی ، صبر می کردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

زن تاجر که با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است که می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من که تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده است  

 

از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ را متهم به گناهی کنند ولی آن فرد گناهی نکرده باشد  ، گفته‌ می‌شود : آش نخورده و دهان سوخته

 


 
 
← صفحه بعد