راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید

فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده

سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده

ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند

در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان

راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن

 باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

 

منبع:beytoote.com



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار

داده بود؛ روی تابلو خوانده می‌شد: «من کور هستم، لطفاً کمک کنید.»

روزنامه‌نگار خلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل

کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او

را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و

آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و

اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او

همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری

نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد ...

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد:

امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم!!

نتیجه:

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید، خواهید دید

بهترین‌ها ممکن خواهد شد.

باور داشته باشید هر تغییر، بهترین چیز برای زندگی است.

«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید، این رمز

موفقیت است ... لبخند بزنید!»

 

منبع:beytoote.com



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا...

سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند،

پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای

خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی

و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت...

با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم

بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان

سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...


منبع:www.dastanak.com



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

دروغ هیچ وقت حلال مشکلات نیست!

چند وقت پیش چهار دانشجو به سفر می روند و برای امتحانی که داشتند نمی آیند.

روز بعد از امتحان پیش استاد می روند و به او می گویند:استاد ما در سفر بودیم

و درس زیادی خواندیم اما موقع برگشت چرخ ماشینمان پنچر شد

و نتوانستیم برگردیم اما شما یک امتحان دیگر از ما بگیرید استاد هم قبول می کند.

آن ها شبانه روز درس می خوانند.

روز امتحان فرا می رسد استاد هر دانشجو را در یک کلاس خالی قرار می دهد

و برگه را می دهد.در برگه فقط دو سوال بود.

 

1_نام و نام خانوادگی: 1نمره

2_کدام چرخ ماشین پنچر شده بود؟ 19نمره

 

منبع:banoonet.ir



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

زندگی را ورق بزن

زندگی را ورق بزن

هر فصلش را خوب بخوان

با بهار برقص

با تابستان بچرخ

در پاییزش عاشقانه قدم بزن

با زمستانش بنشین و چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش

زندگی را باید زندگی کرد،

آن طور که دلت می گوید.

مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری.

 

سیمین بهبهانی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

بی اخلاق کسی است که...

بی اخلاق کسی است که اخلاقش با اخلاق خودش هماهنگ نباشد.
.
.
ایدآل تو، در کمترین فاصله بین "توِ" افکارت و "توِ" رفتارته

و بی شخصیتی زمانی اتفاق میافته که شخصیت منطبق با افکار نباشه،

اجناس توی ویترین، توی مغازه موجود نباشه!

البته واضحه که تطبیق "رفتار" با "افکار" زمان بره، چرا که خودآگاه در لحظه و ناخودآگاه

با تکرار قابل تغییره، برای همین سنجش میزان این تطابق تنها از طرف خود فرد،

عقلانی. 

 

منبع:Different look



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

درخت عجیب

مردی،سه پسر داشت.ژرژ و ژان و ژاک و جز این سه پسر در این دنیای پهناور صاحب

چیز دیگری نبود،حتی یک شاهی پول هم در بساط برای بزرگ کردن آنان

نداشت.بنابراین روزی آنها را دور هم جمع کرد و گفت که هر یک باید برای بدست آوردن

نان خود راهی را در پیش بگیرند.زیرا اگر در خانه خود و نزد پدرشان می ماندند،فقط

گرسنگی و مرگ بود که در انتظارشان دقیقه شماری می کرد.دورتر از کلبه پیرمرد،قصر

پادشاه قرارداشت،که در مقابل پنجره های آن درخت کاج بلندی روییده بود که بلندی و

عظمت آن مانع از تابش نور به کاخ پادشاه می شد پادشاه گفته بود اگر کسی بتواند

این درخت کاج را ریشه کن کند،پول زیادی به او خواهد داد.اما تاکنون کسی نتوانسته

بود این کار را انجام دهد.زیرا اگر قطعه ای از آن را می بریدند،بلافاصله دو برابر آن قطعه

بر قطر و بلندی درخت افزوده می شد.

از طرف دیگر،چون تمام همسایگان شاه آب داشتند و او از داشتن چاه آب محروم

بود،دستور داده بود که اگر کسی بتواند چاهی در قصر وی حفر کند،از طرف شاه به

دریافت پول و جواهرات نایل خواهد شد.این کار نیز از عهده کسی بر نمی آمد.زیرا قصر

شاه در بلندترین تپه های آن ناحیه بنا شده بودو هرکس که قصد کندن چاهی در این

قصر می کرد ،هنوز چند متر بیشتر نکنده  به سنگ های بزرگی می رسید که مانع از

حفر بقیه چاه می شد.

آرزوی ریشه کن کردن کردن درخت کاج و داشتن چاه آب باعث شده بود که شاه به

همه ی اهالی کشور اعلام کند که اگر کسی بتواند این دو کار را برای او انجام دهد،نه

تنها نیمی از ثروت او نصیبش خواهد شد بلکه او را نیز برای همسری دخترش انتخاب

خواهد کرد.خیلی ها آمدند تا با کندن درخت و چاه شانس خود را آزمایش کنند اما هیچ

کدام  از آنها موفق به انجام این دو کار نشدند.

روزی این سه برار با خود فکر کردند که بد نیست آنها نیز برای کندن درخت و چاه به

قصر شاه بروند،شاید شانس با آنان یاری کند و به نوایی برسند.این موضوع را با پدر

خود در میان گذاشتند و او نیز مخالفتی با این نقشه نکرد.زیرا اگر آنها حتی نمی

توانستند این کار را انجام بدهند،مدتی تحت نظر اربابی مثل شاه کار کرده بودند و این

همان چیزی بود که او آرزو داشت.بنابراین ژرژ و ژان و ژاک راه قصر شاه را در پیش

گرفتند.همین طوری که جلو می رفتند به جنگلی انبوه که پوشیده از درخت های صنوبر

بود رسیدند.در گوشه ای از این جنگل تپه ای بود که از بالای آن صدای شبیه صدای

بریدن درختی به گوش می رسید.

ژاک که کوچکترین پسر پیرمرد بود گفت:

_من خیلی تعجب می کنم،این چه صدایی است که به گوش می رسد!حتما موضوعی

در کار است!

دو برار دیگر فورا گفتد:

_تو که این قدر باهوشی چرا خرگوش نمی شی؟چه تعجبی دارد؟حتما هیزم شکنی

است که بالای تپه مشغول بریدن درختان است.

ژاک پاسخ داد:

_با همه این ها من میخواهم ببینم این صدای چیست؟

و بلافاصله از تپه بالا رفت.برادرانش گفتند:

_اگر می دانستیم که تو اینقدر بچه هستی هیچ وقت تو را همراه خودمان نمی آوردیم!

ولی ژاک توجهی به سخنان آنان نکرد و به راه خود ادامه داد تا اینکه به بالای تپه،جایی

که صدا از آنجا آمده بود،رسید.

فکر می کنید در آنجا چه دید؟یک تبر که خودش مشغول بالا و پایین آمدن و بریدن یک

درخت صنوبر بود.

_سلام، مثل اینکه تنها هستید اینطور نیست؟

و تبر جواب داد:

_بله من مدت هاست که به تنهایی در اینجا مشغول کارم و منتظر شما بودم.

ژاک،درحالی که دست نوازش بر سر تبر می کشید گفت:

_حالا که آمده ام،می توانیم باهم از اینجا برویم.

با گفتن این سخنان تبر را در خورجین خود گذاشت و به راه افتاد و نزد برادران خود

برگشت.آنها با دیدن او شروع کردند به خندیدن و مسخره کردن و گفتند:

_خب،برادر عزیز،چه چیز عجیبی بالای تپه دیدی؟

_تنها صدای تبری بود که ما می شنیدیم.

هنوز راه زیادی نرفته بودند که به تپه ای رسیدند که از بالای آن صدای کندن چاهی می

آمد.ژاک گفت:

_عجیب است!این صدا چیست که به گوش می رسد؟

و برادرانش جواب دادند:

_با این هوش چرا خرگوش نمی شی؟مثل اینکه تا به حال صدای نوک زدن دارکوب را به

درخت نشنیده است؟

ژاک جواب داد:

_بد نیست به بالای تپه بروم و ببینم این چه صدایی است.

و پس از گفتن این جمله راه تپه را در پیش گرفت و توجهی به خنده ها و تمسخر آنان

نکرد تا به بالای تپه رسید.

فکر می کنید ژاک چه دید؟بیلی که خودش مشغول کندن زمین بود.

_سلام مثل اینکه تنها هستید؟

_بله من سالها است که تنها هستم و به کندن زمین مشغولم و منتظر شما بودم.

بالاخره ژاک بیل را نیز در خورجین گذاشت و به راه افتاد.

برادرانش گفتند:

_اینجا چیز عجیب دیگری یافتی؟

_چیزی نبود فقط صدای بیلی بود که می شنیدیم

آنها به راه خود ادامه دادند تا به کنار جوی آبی رسیدند و پس از این همه راهپیمایی و

خستگی،چون تشنه هم بودند

هرسه نفر کنار جوی آب نشستند.

_تعجب می کنم این آب از کجا می آید!

و هردو برادر با خنده گفتند:

_از آنجایی که آب می آید.مگر نمی دانی که این آب ازکجا در این جوی جاری شده

است.و با وجود داد و فریادی که برادرانش به راه انداخته بودند،از کنار جوی برای پیدا

کردن سرچشمه آن حرکت کرد.هیچ چیز نمی توانست او را از رفتن باز دارد و ،همین

طور که می رفت،دید که جوی آب مرتبا باریک تر می شود تا اینکه بالاخره به نقطه ای

رسید که به جای نهر آب گردوی کوچکی قرار داشت که مرتبا از آن آب خارج می شد

ژاک به محض دیدن او گفت:

_سلام،مثل اینکه تنها هستید؟

_بله من مدتهاست تنهایی مشغول این کار هستم و انتظار شمارا می کشیدم.

و ژاک گردو را برداشت و در حالی که با مقداری خزه سوراخ آن را می گرفت گفت:

_بسیار خب،حالا می توانیم باهم برویم.

و بلافاصله آن را در خورجین خود گذاشت و از همان راهی که آمده بود پیش برادرانش

برگشت.

ژرژ و ژان به مسخره به او گفتند:

_خب حالا فهمیدی که آب از کجا می آید؟حتما کشف عجیبی کرده ای!

_نه،این همه آب فقط از یک سوراخ بسیار کوچکی جاری می شود.

و با گفتن این حرف برادرانش بیشتر به او خندیدند.ولی ژاک به این خنده ها و مسخره

ها کوچکترین اهمیتی نمی داد.

بالاخره هر سه برادر به قصر شاه رسیدند.از آنجا که عده زیادی برای دست یافتن به

شاهزاده و نیمی از ثروت شاه حاضر به کندن درخت شده بودند و به جای ریشه کن

کردن آن بر تنومندی و قطر آن افزوده بودند،شاه دستور داده بود که پس از این اگر کسی

آماده کندن چاه و درخت شد و نتوانست این کار را انجام بدهد،باید به یک جزیره خشک

و دور دست تبعید شود.

ژرژ و ژان اطمینان داشتند که این کار حتما از دست آنها برخواهد آمد.

ژرژ،که برادر بزرگتر بود شروع به کار کرد ولی به جای هر تکه ای که با ضربات تبر او از

درخت کنده می شد دو برابر ان تکه بر قطر و بلندی درخت اضافه می شد.بنابراین

سربازان شاه او را مانند هزاران نفر دیگر که نتوانسته بودند درخت را ریشه کن کند،به

جزیره دور دستی فرستادند.این بار ژان برادر وسطی بود شروع به کار کرد.ولی او نیز به

سرنوشت برادر بزرگترش دچار و به همان جزیره تبعید شد.

این بار نوبت ژاک بود،که با کندن درخت شانس خود را آزمایش کند،ولی شاه از آنجا که

خاطرش به وسیله عدم موفقیت برادران ژاک آزرده بود به او گفت:

_بیهوده وقتت را تلف نکن.

_ولی من خیلی مایلم که شانس خود را با اجازه شما امتحان کنم.

و سپس تبر خود را از خورجین بیرون آورد و آن را مقابل درخت گرفت و گفت:

_شروع کن!

مدت زیادی نگذشته بود که درخت تنومند در اثر ضربات تبر سرنگون شد.پس از کندن

درخت ژاک بیل را از میان خورجین بیرون کشید و درحالی که آن را گوشه ای از قصر

شاه قرار می داد گفت:

_تو نیز چاهی در این جا حفر کن.

بیل در مدتی خیلی کوتاه چاهی عمیق حفر کرد و پس از اینکه چاه حاضر شد،ژاک

گردو را از خورجین بیرون آورد و در گوشه ای از چاه می گذاشت و در حالی که خزه هارا

از مقابل سوراخ آن برمی داشت،گفت:

_تو هم تا می توانی آب جاری کن.

و گردو اینقدر به این کار ادامه داد تا چاه پر از آب شد و چندین جوی آب نیز از آن جاری

گردید.

ژاک پس از ریشه کن کردن درختی که مدتها بر قصر پادشاه سایه انداخته و مانع

رسیدن نور آفتاب بود و کندن چاهی که از آرزوهای شاه بود بنا به قولی که به شاه داده

بود با دخترش عروسی کرد و صاحب نیمی از ثروت وی گردید.همه درباره ژاک می

گفتند:کنجاوی های ژاک برای منظور و مقصودی بود.

 

افسانه های نو (مجموعه داستان)

نویسنده:راشل فیلد

چاپ:1382



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]

ای مرغک!

ای مرغک خرد، ز اشیانه

پرواز کن و پریدن آموز

تا کی حرکات کودکانه

در باغ و چمن چمیدن آموز

رام تو نمی‌شود زمانه

رام از چه شدی، رمیدن آموز

میندیش که دام هست یا نه

بر مردم چشم، دیدن آموز

شو روز بفکر آب و دانه

هنگام شب، آرمیدن آموز

از لانه برون مخسب زنهار

این لانهٔ ایمنی که داری

دانی که چسان شدست آباد

کردند هزار استواری

تا گشت چنین بلند بنیاد

دادند باوستادکاری

دوریش ز دستبرد صیاد

تا عمر تو با خوشی گذاری

وز عهد گذشتگان کنی یاد

یک روز، تو هم پدید آری

آسایش کودکان نوزاد

گه دایه شوی، گهی پرستار

این خانهٔ پاک، پیش از این بود

آرامگه دو مرغ خرسند

کرده به گل آشیانه اندود

یکدل شده از دو عهد و پیوند

یکرنگ چه در زیان چه در سود

هم رنجبر و هم آرزومند

از گردش روزگار خشنود

آورده پدید بیضه‌ای چند

آن یک، پدر هزار مقصود

وین مادر بس نهفته فرزند

بس رنج کشید و خورد تیمار

گاهی نگران ببام و روزن

بنشست برای پاسبانی

روزی بپرید سوی گلشن

در فکرت قوت زندگانی

خاشاک بسی ز کوی و برزن

آورد برای سایبانی

یک چند به لانه کرد مسکن

آموخت حدیث مهربانی

آنقدر پرش بریخت از تن

آنقدر نمود جانفشانی

تا راز نهفته شد پدیدار

آن بیضه بهم شکست و مادر

در دامن مهر پروراندت

چون دید ترا ضعیف و بی پر

زیر پر خویشتن نشاندت

بس رفت کوه و دشت و کهسر

تا دانه و میوه‌ای رساندت

چون گشت هوای دهر خوشتر

بر بامک آشیانه خواندت

بسیار پرید تا که آخر

از شاخته بشاخه‌ای پراندت

آموخت بسیت رسم و رفتار

داد آگهیست چنانکه دانی

از زحمت حبس و فتنهٔ دام

آموخت همی که تا توانی

بیگاه مپر ببرزن و بام

هنگام بهار زندگانی

سرمست براغ و باغ مخرام

کوشید بسی که در نمانی

روز عمل و زمان آرام

برد اینهمه رنج رایگانی

چون تجربه یافتی سرانجام

رفت و به تو واگذاشت این کار


پروین اعتصامی



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها:
[ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ღ*ღدختر رویاییღ*ღ ]